تبليغاتX
راهب تنها
راهب تنها
عکسهایی از گونل و ابرو گوندیش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت   توسط علی فصیهی  | 

عكسهايي از خودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت   توسط علی فصیهی  | 

خانه ای خواهم ساخت

بر روی ابر های گریان

خانه ای خواهم ساخت

در زردی برگهای پاییز

قایقی خواهم ساخت

با چوب درختان پاییز زده 

عشقی خواهم ساخت

با لرزیدن دستهایم

با تپش قلبم

با نگار بی فروز

با صدای گرفته در گلو

 

به سوی تجلی جان ها

به سوی روشنایی افکار

قبری خواهم ساخت که بشریت بنگرند

بر حزن بشریت

پنجره ای خواهم ساخت

تا از ان بنگرم بر روح ساده و لطیف عشق های مترسکی

می نگرم.می گریم.می خندم

می سازم.خراب میکنم.می سوزم

می سوزم. می سوزم.می سوزم.

خاکستر می شوم

که بازیچه ی دست باد شده ام

می گردم و می چرخم

دود می شوم  به اسمان می روم.        

(سروده ی علی فصیحی) 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت   توسط علی فصیهی  | 

**روح مرده**

دستهایم سرد

وفانوس خاموش

اتاق تاریک است

و حضور تو چون خیال می گردد بر بام تنهای ام

کتاب سرنوشتم در پرده ای از ابهام

و یاد تو ماندگار بر پیکره ی عطش ناکم

پاندول ساعت در حیطه ی گذشت زمان می گردد

ولی زمان خیره مانده بر قاب عکس توو

حسرت می خورد بر اینکه چرا

نمی تواند برای لحظه ای متوقف شود

دستهایت می چرخند به علامت خدا حافظی

ولی چشمهایم توان دل کندن را ندارند

چه کنم که زمان دل نداردو

بی وفاست

در تابلوی نقاشی فانوسها خاموش بود و

دود از اجاق هیچ کلبه ای بر نمی خواست

سبزه ها تیره بودند ودرختها خشک بی روح

تنها تو بودی روح سبزه ها ودرختان

تنها تو بودی نور فانوسها واتش اجاقها

من بودم سبزه ی تیره و درخت خشک

من بودم فانوس خاموش واجاق سرد

گورستان نزدیک است ولی پاهایم خسته و افسرده قدم بر می دارند

نمیدانم برای چه دسته گلها در دستم پژمرده است

دیگر هیچ چیز نمی دانم

فقط میدانم باید خودم را بر روی قبر تو بیندازم

تا روحی تازه بگیرم

روحی تازه.

(سروده ی علی فصیحی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط علی فصیهی  | 

 

شعرها و عكسهايي از شاعران معاصر وهمين طور شاعران روزگار ما

 

*مثل دري مثله تر*
ناتمام است، ناتمام
از تو دري كه به پرواز
از از تو گشوده مي شود
ناتمام تر


پروازْ شكلِ مثله‌ي آزادي است
پروازْ شكلِ مثله‌ي آزادي است


و من شبيه تو در اين …. شنيده نمي‌شود


تند تند تر
از خيابان ها
تنها تبي است سوي پنجره
تند تند تر
هراسْ مثل تجاوز يك آسمان
تند تر


اي من، گَر‌‌‌‌َم آن روز كه به پرواز خواندي
از مثله هاي توي هوا انديشه نكردي
مثله تر


اشباح ريز
توي هواي كهنه ي بعد از ظهر
يك دست سگرمه ها سنگين
يك دست داروي نظافت


اي من، اين آسمان
از شعله هاي فراموشي باز است
مثله تر


ناتمام است
از تو دري كه به پرواز
شكلي شبيه مثله‌ي آزادي


عليرضا بهنام
3/4/1384

شعرهايي از منوچهر اتشي

 گره گور سامسا

اين وزوزي كه مي شنوي گرد خود
آواز عشق نيست زنجموره ي نفرت هم
جوباره هاي خردي بي چشمه سار و دريا
كه از خلال آرواره ها و لگن مي روند
تا دورتر
در استخوان لگن ها و آرواره هاي ديگر
جاري شوند
از لاك خود برون نيايي گره گور
چون روزگاري اگر چشم باز كني
صد ها هزار لاكدار زشت تر از خود خواهي يافت
كه در ضيافت پر غوغايي
تولد دوباره ي خود را
در لاك هاي زرين به آيين نشسته اند
در لاك خود بمان گره گور
عشقي و نفرتي در كار نيست
و تو اگر كه فراموش خود نشوي پادشاه آنان خواهي شد

آهنگ ديگر
شعرم سرود پاك مرغان چمن نيست
تا بشكفد از لاي زنبق هاي شاداب
يا بشكند چون ساقه هاي سبز و سيراب
يا چون پر فواره ريزد روي گل ها
خوشخوان باغ شعر من زاغ غريب است
نفريني شعر خداوندان گفتار
فواره ي گل هاي من مار است و هر صبح
گلبرگ ها را مي كند از زهر سرشار
من راندگان بارگاه شاعران را
در كلبه ي چوبين شعرم مي پذيرم
افسانه مي پردازم از جغد
اين كوتوال قلعه ي بي برج و بارو
از كوليان خانه بر دوش كلاغان
گاهي كه توفان مي درد پرهايشان را
از خاك مي گويم سخن ، از خار بدنام
با نيش هاي طعنه در جانش شكسته
از زرد مي گويم سخن ، اين رنگ مطرود
از گرگ اين آزاده ي از بند رسته
من ديوها را مي ستايم
از خوان رنگين سليمان مي گريزم
من باده مي نوشم به محراب معابد
من با خدايان مي ستيزم
من از بهار ديگران غمگين و از پاييزشان شاد
من با خداي ديگران در جنگ و با شيطانشان دوست
من يار آنم كه زير آسمان كس يارشان نيست
حافظ نيم تا با سرود جاودانم
خوانند يا رقصند تركان سمرقند
ابن يمينم پنجه زن در چشم اختر
مسعود سعدم ، روزني را آرزومندم
من آمدم تا بگذرم چون قصه اي تلخ
در خاطر هيچ آدميزادي نمانم
اينجا نيم تا جاي كس را تنگ سازم
يا چون خداوندان بي همتاي گفتار
بي مايگان را از ره تاريخ رانم
سعدي بماناد
كز شعله ي نام بلندش نامها سوخت
من مي روم تا شاخه ي ديگر برويد
هستي مرا اين بخشش مردانه آموخت
اي نخل هاي سوخته در ريگزاران
حسرت ميندوزيد از دشنام هر باد
زيرا اگر در شعر حافظ گلنكرديد
شعر من ، اين ويرانه ، پرچين شما باد
اي جغد ها ، اي زاغ ها غمگين مباشيد
زيرا اگر دشنام زيبايي شما را رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدايان
من قصه پرداز نفس هاي سياهم
فرخنده مي دانم سرود تلختان را
من آمدم تا بگذرم ، آري چنين باد
سعدي نيم تا بال بگشايم بر آفاق
مسععود سعدم تنگ ميدان و زمين گير
انعام من كند است و زنجير است و شلاق

خنجرها ، بوسه ها و پيمان ها
اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
انديشناك سينه ي مفلوك دشت هاست
اندوهناك قلعه ي خورشيد سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دريغ ، ريش
عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش
اسب سفيد وحشي ، سيلاب دره ها
بسيار از فراز كه غلتيده در نشيب
رم داده پر شكوه گوزنان
بساير در نشيب كه بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قله بر كفل او غروب كرد
مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب
اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم مي زند به خاك
گنجشك اي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي كنند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند
اسب سفيد سركش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده ي اوست
مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
با راكب شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است
اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه ي من
اسب سفيد وحشي
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها
اسب سفيد وحشي
من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
ما با كدام مرد درآيم ميان گرد
من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم تو را
اسب سفيد وحشي ! شمشير مرده است خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي
در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
فولاد قلب زده زنگار
پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب
اسب سفيد وحشي
آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
ديگر نرست خواهد از آستين من
آن دختران پيكرشان ماده آهوان
ديگر نديد خواهي بر ترك زمين من
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس ها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشناك قلعه ي مهتاب سوخته است
گنجشك هاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز كرده اند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند

ظهور
عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد
از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه
ده تير نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو
هنوز هم
در تپه هاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير مي سپارد
خون را
هنوز عبدو از تنگچين شال
باور نمي كند
پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود ؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست ؟
آيا شبانعلي
پسرم را هم ؟
باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد
و ابر خيس
پيغام را سوي اطراقگاه
امسال ايل
بي ئحشت معلق عبدو جط
آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت
ديگر پلنگ برنو عبدو
در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل
امسال
آسوده تر
از گردنه سرازير خواهيد شد
امسال
اي قبيله وارث
دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس
دوشيزگان يتيم مراتع
به كامتان باد
در تپه هاي آنسوي گزدان
در كنده تناور خرگ ي
از روزگار خون
ماري دو سر به چله
لميدست
و بوته هاي سرخ شقايق
انبوه تر شكفته تر
اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان
در شيب هاي ماسه
دميده ست
گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي
كه باد با كپر ها
بازيگر شرارت و شنگوليست
آوازهاي غمباري
آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنه بيابان مي پيچد
مثل كبوتراني
كه از صفير گلوله سرسام يافته
از فوج خواهران پريشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان
سرگردان
آئازهاي خارج از آهنگي
مانند روح عبدو
مي گردد در گزدان
آيا شبانعلي پسرم
سرشاخه درخت تبارم را
بر سينه دلاور
ده تير نارفيقان
گلهاي سرخ سرب
نخواهد كاشت ؟
از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي
سرشاخه تبار شتربانان را
ده تير نارفيقان
بر كوهه فلزي زين خم نكرد
زخم دل شبانعلي
از زخم هاي خوني دهگانه پدر
كاري تر بود
كاري تر و عميق تر
اما سياه
جط زاده را نگاه كن
اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست
كار خداست ديگر
هي هو شبانعلي
زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند
كه بنه هاي گندم امسال كدخدا
از پارسال سنگين تر است
هي هاي هو
شبانعلي عاشق
آيا تو شيرمزد شاتي را
آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟
شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را
زخم زبان
و آتش نگاه شاتي بي خيال
سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال
از اسب لختت چموش جواني
به خاك كوفت
اما
در كنده ستبر خرگ كهن هنوز
مار دو سر به چله لميده است
با او شكيب تشنگي خشك انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره زار
نيش بلند كينه او را
شمشير جانشكار زهريست در نيام
او
ناطور دشت سرخ شقايق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست
عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان
بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
در زير ابر انبوه مي آيد
در سال آب
در بيشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشيره بشويد
و عدل و داد را
مثل قنات هاي فراوان آب
از تپه هاي بلند گزدان
بر پهنه بيابان جاري كند

گره گور سامسا
اين وزوزي كه مي شنوي گرد خود
آواز عشق نيست زنجموره ي نفرت هم
جوباره هاي خردي بي چشمه سار و دريا
كه از خلال آرواره ها و لگن مي روند
تا دورتر
در استخوان لگن ها و آرواره هاي ديگر
جاري شوند
از لاك خود برون نيايي گره گور
چون روزگاري اگر چشم باز كني
صد ها هزار لاكدار زشت تر از خود خواهي يافت
كه در ضيافت پر غوغايي
تولد دوباره ي خود را
در لاك هاي زرين به آيين نشسته اند
در لاك خود بمان گره گور
عشقي و نفرتي در كار نيست
و تو اگر كه فراموش خود نشوي پادشاه آنان خواهي شد

آهنگ ديگر
شعرم سرود پاك مرغان چمن نيست
تا بشكفد از لاي زنبق هاي شاداب
يا بشكند چون ساقه هاي سبز و سيراب
يا چون پر فواره ريزد روي گل ها
خوشخوان باغ شعر من زاغ غريب است
نفريني شعر خداوندان گفتار
فواره ي گل هاي من مار است و هر صبح
گلبرگ ها را مي كند از زهر سرشار
من راندگان بارگاه شاعران را
در كلبه ي چوبين شعرم مي پذيرم
افسانه مي پردازم از جغد
اين كوتوال قلعه ي بي برج و بارو
از كوليان خانه بر دوش كلاغان
گاهي كه توفان مي درد پرهايشان را
از خاك مي گويم سخن ، از خار بدنام
با نيش هاي طعنه در جانش شكسته
از زرد مي گويم سخن ، اين رنگ مطرود
از گرگ اين آزاده ي از بند رسته
من ديوها را مي ستايم
از خوان رنگين سليمان مي گريزم
من باده مي نوشم به محراب معابد
من با خدايان مي ستيزم
من از بهار ديگران غمگين و از پاييزشان شاد
من با خداي ديگران در جنگ و با شيطانشان دوست
من يار آنم كه زير آسمان كس يارشان نيست
حافظ نيم تا با سرود جاودانم
خوانند يا رقصند تركان سمرقند
ابن يمينم پنجه زن در چشم اختر
مسعود سعدم ، روزني را آرزومندم
من آمدم تا بگذرم چون قصه اي تلخ
در خاطر هيچ آدميزادي نمانم
اينجا نيم تا جاي كس را تنگ سازم
يا چون خداوندان بي همتاي گفتار
بي مايگان را از ره تاريخ رانم
سعدي بماناد
كز شعله ي نام بلندش نامها سوخت
من مي روم تا شاخه ي ديگر برويد
هستي مرا اين بخشش مردانه آموخت
اي نخل هاي سوخته در ريگزاران
حسرت ميندوزيد از دشنام هر باد
زيرا اگر در شعر حافظ گلنكرديد
شعر من ، اين ويرانه ، پرچين شما باد
اي جغد ها ، اي زاغ ها غمگين مباشيد
زيرا اگر دشنام زيبايي شما را رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدايان
من قصه پرداز نفس هاي سياهم
فرخنده مي دانم سرود تلختان را
من آمدم تا بگذرم ، آري چنين باد
سعدي نيم تا بال بگشايم بر آفاق
مسععود سعدم تنگ ميدان و زمين گير
انعام من كند است و زنجير است و شلاق

خنجرها ، بوسه ها و پيمان ها
اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
انديشناك سينه ي مفلوك دشت هاست
اندوهناك قلعه ي خورشيد سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دريغ ، ريش
عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش
اسب سفيد وحشي ، سيلاب دره ها
بسيار از فراز كه غلتيده در نشيب
رم داده پر شكوه گوزنان
بساير در نشيب كه بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قله بر كفل او غروب كرد
مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب
اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم مي زند به خاك
گنجشك اي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي كنند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند
اسب سفيد سركش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده ي اوست
مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
با راكب شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است
اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه ي من
اسب سفيد وحشي
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها
اسب سفيد وحشي
من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
ما با كدام مرد درآيم ميان گرد
من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم تو را
اسب سفيد وحشي ! شمشير مرده است خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي
در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
فولاد قلب زده زنگار
پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب
اسب سفيد وحشي
آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
ديگر نرست خواهد از آستين من
آن دختران پيكرشان ماده آهوان
ديگر نديد خواهي بر ترك زمين من
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس ها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشناك قلعه ي مهتاب سوخته است
گنجشك هاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز كرده اند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند

ظهور
عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد
از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه
ده تير نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو
هنوز هم
در تپه هاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير مي سپارد
خون را
هنوز عبدو از تنگچين شال
باور نمي كند
پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود ؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست ؟
آيا شبانعلي
پسرم را هم ؟
باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد
و ابر خيس
پيغام را سوي اطراقگاه
امسال ايل
بي ئحشت معلق عبدو جط
آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت
ديگر پلنگ برنو عبدو
در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل
امسال
آسوده تر
از گردنه سرازير خواهيد شد
امسال
اي قبيله وارث
دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس
دوشيزگان يتيم مراتع
به كامتان باد
در تپه هاي آنسوي گزدان
در كنده تناور خرگ ي
از روزگار خون
ماري دو سر به چله
لميدست
و بوته هاي سرخ شقايق
انبوه تر شكفته تر
اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان
در شيب هاي ماسه
دميده ست
گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي
كه باد با كپر ها
بازيگر شرارت و شنگوليست
آوازهاي غمباري
آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنه بيابان مي پيچد
مثل كبوتراني
كه از صفير گلوله سرسام يافته
از فوج خواهران پريشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان
سرگردان
آئازهاي خارج از آهنگي
مانند روح عبدو
مي گردد در گزدان
آيا شبانعلي پسرم
سرشاخه درخت تبارم را
بر سينه دلاور
ده تير نارفيقان
گلهاي سرخ سرب
نخواهد كاشت ؟
از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي
سرشاخه تبار شتربانان را
ده تير نارفيقان
بر كوهه فلزي زين خم نكرد
زخم دل شبانعلي
از زخم هاي خوني دهگانه پدر
كاري تر بود
كاري تر و عميق تر
اما سياه
جط زاده را نگاه كن
اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست
كار خداست ديگر
هي هو شبانعلي
زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند
كه بنه هاي گندم امسال كدخدا
از پارسال سنگين تر است
هي هاي هو
شبانعلي عاشق
آيا تو شيرمزد شاتي را
آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟
شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را
زخم زبان
و آتش نگاه شاتي بي خيال
سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال
از اسب لختت چموش جواني
به خاك كوفت
اما
در كنده ستبر خرگ كهن هنوز
مار دو سر به چله لميده است
با او شكيب تشنگي خشك انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره زار
نيش بلند كينه او را
شمشير جانشكار زهريست در نيام
او
ناطور دشت سرخ شقايق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست
عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان
بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
در زير ابر انبوه مي آيد
در سال آب
در بيشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشيره بشويد
و عدل و داد را
مثل قنات هاي فراوان آب
از تپه هاي بلند گزدان
بر پهنه بيابان جاري كند

 

 

p24-2.jpg

 

shamlounima.jpg

 

shamlou0.jpg

 

shamloo copy.jpg

 

para.jpg

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط علی فصیهی  | 

گریزانم

گریزانم از غروب خاطره ها

عطش عشق تو

خشکانیده روحم را

به شراره کشیده قلبم را

باد با خود تو را از اینجا برد؟

نه

پاییز تو را با خود برد

می روم

می روم به سوی گورستان عشق ها

تا عشق تو را

به خاک بسپارم

(علی فصیحی)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  | 

تقدیم به تمام دوستداران گونل و محسون عزیز

 

اه...گویی زدخمه ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کره

 

بر لبم شعله های بوسه ی تو

می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

میدرخشد میان هاله ی راز

(فروغ فرخزاد)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  | 

 عکسهایی از گونل خواننده ی محبوب و ماهسون وخوانندگان دیگر

 

 

 

 

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  | 

گاه می خندی وگاه بی اعتنا

همچون باد سردی میگذری از وسعت دیدم

خواهش کردم و دست به دامانت شدم

گفتم برچهره ی سرخت اواره ترینم

می گریزم از روزهای تنهایی بی عشق

خاک میریزم بر گورهای خاموش

خاک بریز با دستان سردت

که تهی مانده است قلب من از عشق و از اتش

بی عشق سردترینم

بی عشق اواره ترینم

(سروده ی علی فصیهی)

طبیعت3

طبیعت10

 

طبیعت8

 

طبیعت4

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  | 

در غروب چشمان تو

تنهایی دستانم را گرفت و

با خود برد به گورستان غم ها

به ساحل رسوایی

به اوج زیبایی

 shamluu

sahel

 

برگ از درخت خسته میشه

پاییز همش بهونه ی 

 

     

چنگی بر آسمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  | 

در تاریکی شب عشق بازی کردی با چشمانت

اتش در دست گرفتی روحم را خاکستر کردی

برو و بزار تا گریه کنم

گریه. گریه .گریه

HydroForum ® Group

 

image

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  | 

باز هم پاییز زرد دستانم را بست

باز هم چشمانم را در تنهایی شکست

بیا که دستانم باز هم بهانه تورا میگیرند

تقدیم به تنها عشقم گونل

 

باز هم در تنهایی به قاب عکس نگاه میکنم

به تنهایی خود

به پاییز سرد وبی روح

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت   توسط علی فصیهی  |